تبلیغات
دعای فرج برترین110 - شهید جهان نژاد چگونه پر کشید؟
از زبان همرزم و شاگرد شهید:

متن زیر دلنوشته یکی از همرزمان شهید جهان نژاد است که به دست ما رسید:

وصیت نامه و زندگینامه شهدای شهرستان بهمئی

صبح هنگامی که آفتاب تازه بر فراز کوههای کردستان تابیده بود(زمین با گردش خود ما را در معرض تابش نور خورشید گذاشته بود )!.

 

من از سنگر بیرون آمدم تا به بچه های گروهان خودمان ملحق شوم.

 

هنگام بیرون آمدن از سنگر دیدم در قسمت شرقی ما نیروهای زیادی در امتداد خط راس شاشو در حال نزدیک شدن به ما هستند.

 

همان لحظه آقای رایگان از معاونین گردان را دیدم بهش گفتم اینان کی هستند؟.گفت شاید بچه های لشکر نصر باشند! در همین حال گلوله ای شلیک شد و متوجه شدیم که سریع در دو طرف خط راس موضع گرفتند.

 

همان نیروهای عراقی بودند که دیروز توسط هلیکوپتر پشت سر ما پیاده شدند.همین افراد کسانی بودند که مرحوم محمد رضا جهان نژادیان را شهید کردند.

 

آن لحظه درگیری صورت نگرفت و بدلیل عدم آمادگی پرسنل گردان ما عراقیها موفق به موضع گیری و سنگر گرفتن و مخفی شدن از دید ماشدند.

 

تا اینجا قسمتهایی بود که در خاطرات مربوط به شهید باقر نوشته بودم .

 

صبح این روز باقر شهید شد.عراقیهای که در قسمت جنوبی خط راس موضع گرفتند به طرف مرزعراق بودند و توانستند از دید ما مخفی شوند اما آنهای که در قسمت جنوبی و به طرف مرز ایران موضع گرفتند نتوانستند از گردنه برگردند.

 

این گروه حدود ۲۰ نفر وشاید بیشتر بودند؛عصر همین روز فرماندهان تصمیم گرفتند که چند نفر از نیروهای گردان را برای مقابله و جنگیدن با آنها بفرستند.

 

تعداد حدود ... نفر را با یک فرمانده و یک بیسم چی فرستاند . ازجمله شهید جهانژاد .

 

من بیسم چی گروهان بودم ،بیسم های گردان با هم لینک بودند و من لحظه  به لحظه  گزارش درگیری را که توسط بیسم چی همراه آنها به آقای وهابی فرمانده گردان گزارش می گردید شنود می کردم.

 

بیسیم چی همراه شهید جهاننژاد ،آقای رستمی از بچه های طیبی روستای قیام بود،بسیار آهسته صحبت می کرد به طوری که به زحمت میشد صدای اورا متوجه شد.

 

تا لحظه ای که خود او هم زخمی شد و دیگر از بیسم آنها خبری مخابره نشد اما آقای وهابی با جانشین گردان آقای هاشمی در حال صحبت بود که من از طریق شنودهای همین بیسم متوجه شده بودم که جهان نژاد همراه آنهاست.

 

راستش منتظر خبر از او بودم ،در همین زمانی که منتظر خبر بودم از گفت و شنود آقای وهابی  با آقای هاشمی متوجه شدم محمد رضا شهید شد.

 

با دقت بیشتر این گفت و شنود را گوش می کردم که متوجه شدم آقای وهابی گفت به بچه های بهمئی چیزی نگی ،مثل اینکه محمد رضا شهید شد.

 

اون لحظه بی مهریهای بعضی ها در همان گردان به محمد رضا یادم آمد و بیشتر عصبانی شدم.

 

بله پرونده حیات دنیایی فانی محمد رضا ناباورانه بسته شد،لحظاتی بعد جنازه او در  نزدیکی سنگر ما بر زمین نهاده شد.

 

بچه های بهمئی ناباورانه بر گرد جنازه اش حلقه زدند. شیون و زاری کردند ؛یاد روزهای مدرسه بودم و مهربانیها و لبخندهایش، یاد روزی که در مدرسه شهید بهشتی ممبی قیچی دستش بود تا آنهایی که موهاشون بلندند...موهای من هم بلند بودند و طبق ضوابط مدرسه باید کوتاه می شدند؛ به من نگاهی مهربانانه و هم گلایه مندانه نمود و گفت: چون میدونم فردا کوتاه می کنی الان خط نمی اندازم و خاطر ه های تلخ و شیرین دیگری .

 

همین چند روز پیش بود که همه ما پای نصیحتهای او نشستیم و فریاد یا بنی او را گوش می دادیم  اما امروز بهت زده و محزون در کنار جنازه اش آه حسرت از نهادمان بر می آید. و او اینگونه مظلومانه دار فانی را وداع گفت. افسوس ...... یادش گرامی باد.

 

 قیصر آریایی فر-همرزم شهید

.: Weblog Themes By VatanSkin :.